این وبلاگ دیگه آپ نمی شه
دوستانی که آدرس جدید رو ندارن بگن که آدرس جدید رو بهشون بدم
مسیح تو...
این وبلاگ دیگه آپ نمی شه
دوستانی که آدرس جدید رو ندارن بگن که آدرس جدید رو بهشون بدم
شبی حدیث نگاری یگانه خواهم گفت
و داستان گلی بی نشانه خواهم گفت
حکایتی ز غمی جانگداز خواهم خواند
شکایتی به زمین و زمانه خواهم گفت
بر آمد ماه من، امروز عید است
کند افطار با می، هرکه دیده است
دمش گرم و دلش خوش باد ساقی
که از لعل نگار انگور چیده است
وقت سحر است پرده از گوش بگیر
تا باده رسد قدح در آغوش بگیر
از سوی من آفتاب را چون دیدی
گلبوسه ای ازمیان ابروش بگیر
اَللّـهُمَّ اَعْطِني السِّعَةَ فِي الرِّزِِْ وَالاَْمْنَ فِي الْوَطَنِ
خدايا به من عطا فرما وسعت در روزي، و امنيت در وطن
عالم همه سر نهاده بر دامن تو
ما زنده به خوشه خوشه خرمن تو
من از تو تمام عشق را خواسته ام
از من تو مرا بخواستی این من تو
***
يا رَبِّ اِنَّ لَنا فيكَ اَمَلاً طَويلاً كَثيراً اِنَّ لَنا فيكَ رَجآءً عَظيماً
پروردگارا بهراستي ما درباره تو آرزوي دراز و بسياري داريم. بهراستي ما نسبت به تو اميد بزرگ و زيادي داريم
زنجیر غم تو تا که بر دست کنیم
آواز در اوج نغمه ی رَست کنیم
با باده نمی توان رها شد از خویش
خود باده شویم و باده را مست کنیم....
سخن سر بسته باید گفت
که هر دیوار دارد موش
و گوش موش ها تیز است
***
سخن آهسته باید گفت
می دانم
بلی آهسته اما می توان گفتن
و تازه موش ها موشند
و ما خود در خیال خویشتن زانها
پلنگ و اژدها و شیر می سازیم
ا.طلوع
تا بشير تابناك روز
دامن گستراند از فراز كوهسار دور
در دامان صحرا ؛
بوسه رگبار دشمن
دور از چشم عزيزان
روي خاك و خون كشاند پيكر خونين ما را ...
همسر من زندگي هر چند شيرين است
ليك دوست دارم با تمام آرزو
من در ره يزدان بميرم ...
از نشيب جويبار زندگاني، قطره اي شفاف باشم
در دل دريا بميرم ...
همسر من، چهره بر دامن نكش
تا ياغيان شب بگويند
همسر محكوم،
ز نام شوهر خود ننگ دارد
لاله اي پرخون بروي سينه ات بنشان
كه گويند همسر محكوم
قلبي كينه توز و گرم دارد ...
همسر من، كودكانت را، مواظب باش
همچون گرد چشمانت
تا نگيرد چهره معصومشان را گرد ذلت
روزگاري ، گر كه پرسيدند از احوال بابا
گو كه با لبهاي خندان
كشته شد در راه ايمان...
شهید رجایی - زندان قصر 1356
همه ی گلها در باغچه فریاد زدند:
'' ما گل خندانیم" . . .
. . . آنک از دورترین نقطه ی شب
باد فریاد کشید:
'' این دروغ است٬ دروغ :
من در آن لحظه که سرو ٬
به اسارت میرفت
و در آن لحظه که تاریکی در ماتم کاج
تسلیت گفت به باغ
اشک را بر مژه هاتان دیدم...
اللهم ارنی الطلعه الرشیده...

بی روی تو از بهشت خواندن سخت است
نام تو به کام دل چشاندن سخت است
ای یار نهان خوشا که خود می دانی
نادیده به پای یار ماندن سخت است...
با مدعی محال است
اسرار عشق گفتن!
چونان که با تقلا
-در کیسه ی زباله-
خورشید را نهفتن!
خدایا!
به سیاسیون و سیاست مداران ما، سینه ای فراخ برای شنیدن و تحمل سخن مخالفان خود عنایت فرما.
یعنی همان خصلتی که قرن های قرن، پیامبران و امامان ما، جانانه، و نه در شعار، به انجام آن همت می کرده اند.
خدایا سیاسیون ما را آنچنان هوشمندی عنایت فرما که نگاهشان در کوچه پس کوچه های هم طریقان و حاجت های صنفی شان متوقف و محدود نشود.
و آنچنان صداقتی نصیبشان کن که اگر خطا کرده اند و می کنند و یا در انجام کاری توانایی ندارند، مرد و مردانه از مردم پوزش بخواهند و مسئولیت خطاهای خود را بپذیرند…
ازمناجات های محمد نوری زاد
می دانی گناه تو در چیست دوست من ؟
نه در جاسوسی ،
که جاسوسی برای خود عرض و طولی دارد .
و نه در آشوب و اغتشاش ،
که این دو نیز برای خود مختصاتی دارند .
و نه در تردیدی که در درستی انتخابات داشته ای ،
و نه در بیانیه هایی که برای فلان کس نوشته ای .
گناه تو در فهم توست !
بله ، تو نباید می فهمیدی ،
که اگر نمی فهمیدی ،
کسی را با تو کاری نبود !
محمد نوری زاد
یک سنگ بر پیشانی سنگی کوه خورد،
کوه خندید و سنگ شکست...
یک روز کوه می شکند،
...خواهی دید!
"نادر ابراهیمی"
شاعران کوچک حرفهای قدیمی را تکرار می کنند،
شاعران متوسط به سلیقه ی مردم شعر می سرایند،
شاعران بزرگ سلیقه ی مردم را می سازند.
سیاستمدارن کوچک مردم شهر را به جان هم می اندازند،
سیاستمداران متوسط کشورها را به جنگ وامیدارند،
سیاستمدارن بزرگ دنیا را به لجن می کشند.
سیاستمدارن کوچک از شاعران کوچک خوششان می آید،
سیاستمداران متوسط شاعران متوسط را دوست ندارند،
سیاستمدارن بزرگ از شاعران بزرگ وحشت دارند!
اگر کسی مرا خواست ،
بگویید رفته باران ها را
تماشا کند
و اگر اصرار کرد ،
بگویید برای دیدن
طوفان ها رفته است
و اگر باز هم سماجت کرد ،
بگویید رفته است تا دیگر
باز نگردد...
آنکس که بداند و بداند که بداند
باید برود غاز به کنجی بچراند!
آنکس که بداند و نداند که بداند
بهتر برود خویش به گوری بتپاند!
آنکس که نداند و بداند که نداند
با پــــارتی و پول، خر خویش براند!
آنکس که نداند و نداند که نداند
در پست ریاست ابدالدهر بماند...
(محمدرضا عالی پیام)
پ.ن: اگر در این خراب شده حق کپی رایت وجود داشت این وبلاگ را چه می کردم من؟!!
سهراب، سالار، سعید، سرور،...
هفت سین مان هزاران سین می شود؛
ولی ما ایستاده ایم...

لبخند هر شکوفه نویدی است
که هر روز می تواند
فصلی جدید باشد
آغاز حس تازه ای از زیستن
میلاد یک محبت نورسته
و هر ساعت،
هر لحظه می تواند
یک تجربه
یک فهم تازه باشد
از یک امید کهنه
ولی ژرف
یک اعتقاد پیر
یک عهد دیرپا و کهنسال
و هر سال می تواند
بستانی از هزار شکوفه
هزار بار تولد
و هزاران هزار فهم نو
و عهد و امید دوباره باشد
پس
«سال نو مبارک»
.×.×.×.×.×.×.×.×.×.×.×.
- به پست قبلی عکس اضافه شد.
- برای دریافت رمز در همین کامنت دونی نظر بگذارید.
به من بیاموز ؛
دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند
عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند
بگریم برای کسانیکه هرگز غمم را نخوردند
محبت کنم به کسانیکه محبتی در حقم نکردند
پی نوشت: البته برای بعضی ها سوء تفاهم نشود....!
برشی از فیلم نامه مریم مقدس...
قصر هرود - داخلی - روز
دوربین از صورت هرود عقب می کشد.
هرود با تعجب به یساکار، یربعام و ناتان که در مقابل او ایستاده اند می نگرد.
هرود: حیثیت یهود در خطر است؟
کاهانان به علامت تایید سر تکان می دهند.
هرود که موضوع را جدی نگرفته است آهی کشیده روی تخت می نشیند و با بی حوصلگی و تند خویی به صحبت ادامه می دهد.
هرود: بسیار خب، بسیار خب، بگویید ببینم باز چه پیش آمده که حیثیت یهود را به خطر انداخته؟
یربعام: عالیجناب، می خواهند دختری را وارد معبد کنند.
هرود: خب، مگر چه می شود؟
یربعام: این مخالف صریح شریعت ماست. قلب بسیاری از یهودیان با ایمان از این پیشنهاد شرم آور جریحه دار شده. اگر عالیجناب پادشاه نیز از این امر ممانعت نمایند، همه یهود شاد می شوند.
هرود: همه یهود شاد می شوند! بله، بله، چه نیکو! خب، بگذارید تا نمرده ام چیزی را به شما گفته باشم. شما کاهنان به ماری شبیه هستید که بر گنج ها خفته است. نه از گنج چیزی می داند و نه از ارزش گنج. معبد خدا را در چنبره ی خود گرفته اید، انگار نه انگار که نماینده اویید بر روی زمین. به کاسبان بی تجربه شبیه ترید. ایمان را به ران مرغی می فروشید.
یربعام: چه کسی دلخورتان کرده است پادشاه؟ بگویید تکفیرش خواهیم کرد.
هرود: تملق! چیزی که از آن بیزارم. موسایی را می پسندم که فرعون و فرعونیان را به پشیزی نمی شمرد. می دانید که را می گویم؟ همو که توراتش را جمله به جمله به نفع خود تحریف می کنید.
یربعام: این روزها با زکریا ملاقاتی داشته اید؟
هرود: این آرزو را هرود به گور خواهد برد. زکریا تنها توراتی است که تن به تحریف شما نمی دهد...
بعدا نوشت: هوس کرده ام یک بار دیگر مریم مقدس را ببینم... آن دیالوگ های شاهکار را...
این روزها ولی سهم ما همین یوزارسیف های قلابی است...
"من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا"
" مردانی از مومنان بر سر عهدی که با خدای بسته اند صادقانه ایستادند،
بعضی شهید شدند و بعضی در انتظارند
و هرگز تغییر و تبدیلی در پیمان استوار الهی خود ندارند"
فذکّر...
جدال با مردم تنگ اندیش، نشانه ی نادانی است...
...حضرت اباعبدالله(ع)...
"…هان ای ابوذر خوب، تو مگر چه گفتی و چه کردی که تو را به این ورطه ی بلا تبعید کرده اند؟
تو نه از اشراف بودی، نه سپاه داشتی و نه زور؛
تو اساساً جز زبانت که سرخ و صریح بود و از ایمانت گرما می گرفت، هیچ نداشتی.
تو ای ابوذر خوب، نه وامدار کسی بودی و نه انتظار داشتی مردمان به خاطر سالها مجاهدت و یاوری پیامبر خدا،
مطیع و دست به سینه ی تو باشند.
نه بابت سالها خون دل خوردن و شمشیر زدن و پاک بودن و گرسنگی کشیدن از کسی طلبکار بودی،
و نه ایمانت را از سر راه آورده بودی که اجازه بدهی نوکیسه ها و ازراه رسیده ها و سراسیمگان،
-هرکس که می خواهند باشند-
به اسم اینکه حالا منصبی یافته اند و موقعیتی به دست آورده اند،
پوست از تن دین خدا بکنند و هیچ از او به جا نگذارند…"
محمد نوری زاد - در مناجات روز بیست و چهارم ماه رمضان، خطاب به ابوذر
برای شستن این همه خون، پودر کف شور کم داریم...
بأی ذنب قتلت...
به کدامین گناه کشته شدند؟...
مَن عَشِقَ ...
ساعت، پنجاه و پنج دقیقه ی بامداد است...
پنجاه و پنج دقیقه گذشته است، از هفدهم دی ماه...
-غم دارم-
***
بامداد جمعه است...
مثل همه ی جمعه ها.
حکما توفیری نباید داشته باشد ؛
ولی فرق می کند...
دی ماه است... هفدهم...
-غم دارم-
***
ده ساله بودم،
-حدودا-
خودت می دانی که تقصیر من نبود...
اولین آشنایی ام با تو ؛
اصلا خوشایند نبود... قبول کن.
تصویرت این همه سال گره خورده بود با آن خاطرات هولناک، با آن کلمات مخوف، با آن صحنه های دهشتناک...
-تقصیر من نبود-
اگر آشنایی مان جور دیگری بود، یقین بدار که احساس من هم این همه سال جور دیگری بود...
خیلی متفاوت...
نامردی است، نه؟
این همه سال دور بودم...
این همه سال فرار می کردم...
این همه سال محروم بودم...
عدالت بود؟
نمی دانم...
هر چه که بود، تقصیر من نبود...
-غم دارم-
***
هیچ وقت نخواسته بودمت...
-گفتن ندارد، خودت می دانی-
نه حتی برای تظاهر... نه حتی به دروغ...
هیچ گاه دل تنگت نشدم...
پس ؛ چرا امشب اینقدر دل تنگم؟! چرا اینقدر عطش دیدنت را دارم؟!
غم دارم،
می فهمی؟...
غم...
***
می خواهم امشب عاشقانه ترین ها را برایت بسرایم...
می خواهم گمان کنم که به قدر تمام این سالها نزدیکت شده ام... خیلی نزدیک...
یک امشب که به جایی بر نمی خورد!...
می نشینم و در ذهنم ترسیم می کنم لحظه ای را که بیایی...
ولی...
این بغض لعنتی چرا نمی گذارد؟
چرا اینقدر غم دارم؟...
***
می دانم که می دانی... می دانم که می فهمی...
همه ی آن نخواستن ها را...
و این خواستن ها را...
می دانی که چقدر بی تابت هستم.
می دانم که شاید اصلا دیگر نخواهی من را.
ولی ...
همین که بغض در گلویم را می بینی و می فهمی و می دانی...
همین که دستان مرتعشم را حس می کنی...
همین که می دانی التهابم را، می دانی عطشم را، می دانی بی قراری ام را...
و دیده ای آن لحظه ی عاشقیت نخستین را...
و قلبم را... و فشرده شدن یکباره اش را...
وه! چقدر خوشبختم که همه ی اینها را می دانی!...
نه؟
که اگر نمی دانستی به چه دل خوش می کردم؟
به این فاصله؟
و چقدر خوب است که تو نزدیکی... با همه ی دوری من...
-غم دارم-
به وسعت دوری ام،
به وسعت نزدیکی ات...
***
این حکایت را پایانی نیست...
می خواهم برایت بنویسم... آنقدر که واژه ها را کم آید...
اما ...
می ترسم که قداستش را بهم بزنم...
می ترسم بشکنم پاکی اش را...
می خواهم آن عاشقیت همان طور دست نخورده بماند...
می خواهم تا همیشه، نامت، قلبم را بفشرد...
می خواهم "غم" داشته باشی برایم... تا ابد!
***
می دانی که این غم را دوست دارم...
می دانی که این عاشقیت محض چقدر زیباست...
بگذار بمانم... با همه دوری...
نخواه که باز محروم بمانم... سالها و سالها...
پ.ن: اللهم ارنی الطلعة الرشیدة...
خبر(!): محدوده ممنوعه بروز شد.
بزغاله ها و آدم ها...!
قرارم بر این بود که پست بعدی ام باشد برای شب جمعه... شبی که با همه خوشی هایش -برای من- ، دلم خواهد گرفت قطعا... ولی مسائلی مرا بر آن داشت که دست به قلم(کیبورد) شوم و نکاتی چند را یادآور شوم، محض تذکر:
از آنجا که در مملکت ما آزادی نزدیک به مطلق وجود دارد! لذا امر شریف وبلاگ نویسی اصولا با مزاحمت های افرادی فرهیخته، موسوم به مردم آزار و بیکار! توأم می باشد.
این وبلاگ همان طور که می بینید و می دانید و می دانیم وبلاگ تحلیلی-سیاسی-اجتماعی نیست و نخواهد بود و اگر یک نگاهی هم به بالا تا پایین همین صفحه ی اصلی بیندازید، به جز چند پست ولایت فقیه که به دلایلی شروع شد و به دلایلی هم رها شد، باقی مطالب درد و دل است و شرح حال است و روضه است و شعر است و ...
به جهت همان آزادی نزدیک به مطلق! در اینجا نه کامنتی حذف می شود و نه احیانا هیچ گاه کنترلر فعال می شود. هر کس هرچه می خواهد می تواند بگوید، و متقابلا بنده هم هر چه بخواهم جواب می دهم !!
لکن دوستانی که از بنده جواب های تحلیلی می خواهند و سوال های اساسی می پرسند و بیان موضع می طلبند، باید توجه داشته باشند که جایش در این یک وجب جا نیست. خارج از این مکان بنده آماده ی فحش خوردن و حتی فحش دادن -این را گفتم که نگویند مظلوم نمایی می کنی- در هر زمینه ای می باشم و می توانند بپرسند و بگویند آنچه می خواهند و بشنوند آنچه می خواهند یا حتی نمی خواهند! ولی مجددا عرض می کنم که اینجا -لااقل برای بنده- جای بحث های مفصل، طولانی و طاقت فرسا نیست.
دوستانی که لطف می کنند از روی همین چهار تا خط شعری که ما
اینجا می گذاریم تا ته عقاید ما را می روند و می آیند! و برایش جواب(!) می
نویسند و سخنرانی می کنند و ما را موعظه می کنند و غیره، ضمن تشکر از این
همه حسن نیت، باید عارض شوم بنده هر چند هنوز متوجه نشده ام که شما این
قضاوت ها را در مورد بنده و عقاید بنده و پیشینه و پسینه و سوابق و علایق
و سلایق و خلایق(!) و غیره از کجا متوجه شده اید و باز هم ضمن تبریک به
این بصیرت شگفت آور، عرض می کنم که با توجه به مفاد بند بالا اگر تا به
حال جوابی نداده ام و یا اگر از این گونه بحث ها خودداری می کنم دال بر
جواب نداشتن یا رضایت یا تایید صحبت ها و حرفهای گفته شده نیست، صرفا
معتقدم هر حرفی و هربحثی مکان و مدیوم خاص خودش را می خواهد و بنده تا به
حال -حتی در بحرانی ترین شرایط و یا تحت هزار و یک رودربایستی- نتوانستم این مرزبندی ها را بشکنم و مدیوم ها را جابه جا کنم. اهل فن ببخشایند بر ما. (شاید روزی وبلاگی جدا راه اندازی کنیم و حرفهای ناگفته را آنجا پی بگیریم. تا چه پیش آید.)
پیرو همه مطالب بالا، همان طور که به آشپز نمی شود گفت نپز! و به خواننده نمی توان گفت نخوان! و به مطرب نمی توان گفت نزن! و الی آخر؛ به نویسنده جماعت هم نمی توان گفت ننویس!!گذشته از اینکه ما مفت مفت خودمان را وصلاندیم(!) به جماعت نویسندگان! ولی اصل مطلب اینکه نمی شود ننوشت، در هر شرایطی.
اینجا و آنجایش هم توفیر ندارد، اگر اینجا را ببندند، هک کنند، حذف کنند، یا هر عمل نیک دیگری، باز هم به این قلم نمی توان گفت ننویس. سند اینجا هم که به ناممان نیست، پس دنبال دادخواهی نمی رویم قطعا! ما خانه به دوشیم و از اینجا به آنجا کوچ می کنیم برای یافتن جایی که بشود چهار خط در آن نوشت. پس هر بلایی سر این چهارچوب مجازی با این اسم مزخرفش (خصوصا آن کسره ی لعنتی!!) بیایدبه معنای توقف کار ما نخواهد بود.
نهایتش این است که می آیند در خانه مان با حکم جلب! به جرم
تشویش اذهان عمومی یا حتی محاربه(!) می گیرندمان! که آن هم خیالی نیست، که
اگر بود این پارچه سبز را نمی بستیم به مچمان و راه بیفتیم در کوی و برزن
تردد(!) کنیم و خلق الله هم به ماننده ی اینکه موجودی شاخدار یا دم دار(!)
دیده اند نگاهمان کنند.
و کلام آخر اینکه:
ما با قرار آزادی کامل قدم در این راه گذاشته ایم، و در این راه تا آخرین قطره جوهرهایمان، تا جایی که بخواهیم (که می خواهیم) و هر چقدر که بتوانیم (که می توانیم) خواهیم نوشت، و به قول بچه های سرکوچه : شوما که طفلی، گنده تر از شوما هم...
پ.ن: این پست صرفا تذکری بود برای اهلش، که مخاطبین، خود
گرفتند آنچه باید می گرفتند. فلذا طبیعتا برای خواننده حرفی نیست! و از
همین روز نظرات این پست بسته خواهد بود و اگر برای کسی احیانا حرفی بود
چند سانت(!) پایینتر، از نظرات پست قبل استفاده کند.
و تذکر آخر اینکه طبق روال همیشگی بنده، نظرات خصوصی ای که جنبه ی خصوصی نداشته باشند عمومی می شوند.
یا حق...
افتخار می کنم...
من، بزغاله ؛
بیست و یک سال دارم...
نقطه سرخط...
و من بار دیگر به انتخابم افتخار کردم...